![]() |
![]() |
|
| آنگه که همه عدل را به سر افرازی می دیدند قامت من کوتاه بود |
|
در آسمان هفتم ماه کاملی است که با نیم رخت حتی هرگزش هیچ بلوغی نیست شب با رضایت خاطر مهتاب بر حیرت یک زمین سحر را با کلامت آغاز می دهد در چشم های تو سیاهی گم می شود آفتابی می شود که با خورشیدش هیچ فروغی نیست و هیچ دروغی نیست که در ناپیدایی غمخون نور دیدن یک تبسم بر لب های تو لیاقت می خواهد چه طاقت می خواهد چون امیدی کمرنگ در پی جایی حتی ته مانده ی دلی ناامید چون بادی به دنبال دشت های برجا همیشه تو را می جویم ز آنجا که در شگفتی سرشار ظلمات طلوع و نور تنها به دنبال سایه ی تو راه می آیند در پیاپی غریو بیداری شب های بلند تنها برابر زلف تو کوتاه می آیند دیرگاهی است به گوش من تا دیوار تو پژواک های ما ما ما ما گه می روند و گاه می آیند آری،تو را می جویم تو را می گویم در فراوانی نهفتگی صداقت دوست داشتنی بی کلام سلام .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 16:50 توسط كسري |
|
|
تو را می دانم در دلم دلی دارمت از من که بر نمی آید هرگز تو را می خوانم در دلم صدایی دارمت از تو که در نمی آید هرگز تو را ای جانم در دلم ترانه ای است از ما که سر نمی آید هرگز |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 15:35 توسط كسري |
|
|
شب که سیاهی آمد و ماه و ماهتاب را و یا حتی ستاره ای کورسویش خاموشی رونده را در ازدیاد خویش به یاد فراموشی داد در دور دست ترین آسمانم آرزوی ابری بود که پشتش امید ماه و ستاره ای پنهان کنم اما آسمان صاف صاف وسیاه می نمود صبح که خورشید امد و صبورانه از نور تنپوشی بر زمین بافت آنگونه شایسته کز افق تا به ساحل شود آب از آفتاب لبالب آراسته جز آخرین امواج دریای دل سرد که به سنگ های این ساحل دشنام وار دل از دریا به خشکی می زدند خبری نبود گاهی اوقات فهمیدن را نمی شود فهمید.اینکه در این تاریکی چگونه چشم های این قوم به جان باخنه تنگ است.دسیسه ی طبیعت بی فعل و افکار جماعت جاهل سرنوشتی است به قلم نیامده که فردا بیشتر به چشم ها می آید.فردای سپیدی که آرزویش برای دل های کوچک بزرگی می کند و برای دل های بزرگ سیاهی.وقتی که بسم الله پایان زندگی کافران می شود یا نا برده رنج گنج میسر خیلی ها و باز شکر بر سر سفره ها به شکر خوردن نمی افتد با سه کلمه می شود هر آنچه باید بیان کرد را خلاصه نمود.حماقت،حماقت،حماقت. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 17:31 توسط كسري |
|
|
من سیاه
شب سیاه تو سپید صبح سپید بیا صفحه را شطرنجی کنیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 14:19 توسط كسري |
|
|
جایی فراتر از ابر ها که دست خورشید هم نیازیدش آنجا که آسمان معنایی ندارد و پرنده ای توان پرواز آنجا با تو بودن است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 2:21 توسط كسري |
|
|
پاییز دسیسه طبیعت بود که با آه یک نسیم برگ ها را بریزاند و برقصاند گر نه از حوصله ی درختان باغ ما بیرون است تکان دادن این همه دست و شاد بودن آزاد بودن که برای پدر هایمان خاطره شد و برای ما آرزو زمستان تو بودی برفی که اینجا نیامد چون سیاه می شد شاید هم سیاه می کرد بارانی که همیشه می بارد وقتی که هاجر چتر ندارد و قلم هزینه ایست برای نوشته شدن بهار ای کاش این تو کمی برای من جا داشت تا ما شود همیشه سبز اما نه از برای من نه در سرای من تابستان یک مشت شن بود که دست من از ساحل ربود و به آسمان پاشید تا رنگش کند دریا بود فریادی که پیاده تا افق رفت تشنه ی یک قایق سپس خود در آغوش سرد ساحل به نظاره نشست تهدید ابر ها را آری پاییز برگ هایی بود که می ریخت از کینه ی سوزان زمستان که هنوز نیامده سبزی بهار را بر سرش می کوفتند تابستان هیچش به فصل ها نمی خورد جز نامش چه دردی است چهار فصل بودن وزان بیست سال سرودن |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم بهمن 1388ساعت 20:33 توسط كسري |
|
|
با من باش امروز را شاید فردا ما نباشیم یا نباشی یا نباشم چه می دانم دیگر شناسه ها جدی نمی شوند دل دریای ما از اولش کوچک بود و در آب گل آلود ماهیهایمان ماهی می گرفتند مرده شور این دیار را ببرند که از بی کفنی زنده مانده و جاده هایش که دوستی با خاطرات کودکی ام را به خدایی رساند که هیچوقت نزدیک نبود چه سود نهایت آرزو شده فاحشه ای باکره که نهایت تناقض است و کسی نیست بیامرزدش که این همه گناه آمرزید
سکوت را می خواستند دار بزنند از او پرسیدند آخرین آرزویت؟بی صدا خندید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم دی 1388ساعت 9:17 توسط كسري |
|
|
و هزار بار از سکوت سنگین تر
حسرت من است تو که در بهتی سراسر شده با خویش از بد نامی گله دارد کمی آرامتر من تازه فهمیده ام تمام این چند شنبه ها بهانه ایست برای پیر شدن
۱۳۸۸/۷/۱۷ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:4 توسط كسري |
|
|
فکر های کوتاه
بر سر این دیار سایه های بلندی افکنده اند بخت من از قد کوتاهش نالان است اینجا ابر و باد و مه و خورشید و فلک همگی ستاره اند و آن همه جهالت که شجاعتش نامیدند برای شب نشینی تا ابد کافی بود احساسات را باید عقیم کرد تا تراژدی نزایند اما چه سود که همه هوسرانند
نقطه خواهم گذاشت و هیچ نخواهم گفت اما این پایان جمله نیست. ۱۳۸۸/۷/۱
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:12 توسط كسري |
|
|
نمی دانم چگونه دیگران انتظار دارند بر روی این دایره راه راست را بروم و از تناقض سخن نگویم.گفت به سیاهی آسمان قسم این کلمات چاق را بر تن ظریف کاغذ نشاندن گناه است.گفتم من گناه را نمی فهمم.
دیروز فکر می کردم تلخی حقیقت دروغ است.دیروز راستی را دار زدند و شعورم را سنگسار کردند. سرمای تابستانی گرم و گرمای لبخندی سرد را به هم می آمیزند تا میزان را رعایت کنند شاید گاهی حتی از خنده اشک بریزم اما این اسمش شادی نیست.شادی آن لحظه است که دست هایت را میان اندوهم می گیرم. همیشه می گفت راهی نمانده.از خود تا خدا یک الف فاصله است.گفتم گاهی فاصله ها بسیار اندکند اما طی نمی شود. خورشید لش خود را از افق بالا می کشد و من هنوز چشم هایم میان خستگی و هشیاری نیمه بازند.چشم هایم را می مالم تا دست هایم را پاک کنم.من ایمان داشتن به ایمان خود را در شرط بندی با خود باخته ام.
با قلم های کندشان سریع رنگت می کنند نمی فهمی و نمی توانستی بقهمی و آن همه سادگیت که پیچیده شد زیباییت زشت دیده شد و تجربه که زاده شد خوب دیدم مادرش حماقت بود و پدرش الکلی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 5:28 توسط كسري |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شما مردم باید خوشحال باشید که به واسطه ی دست های دراز می توانید کاسه ی کوچک ذهن خود را پر از پوچی محبوب کنید.هر چند همه ناراحتید انگار.
|
| پیوندها |
|
دانشورانیها پسر کهکشانی پرهام بغض خاموش آن سوی کهکشان تب ویتامین M بیست+یک اردی بهشت |
|
RSS
|